جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥١ - غزل ٤٤٠ ما ورد سحر بر سر ميخانه نهاديم
٣٢١٧
رَغْبَتى؛ فَأَنْتَ لاغَيْرُكَ مُرادى، وَلَكَ لا لِسِواكَ سَهَرى وَسُهادى»
[١]: (توجّهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته، و ميل و رغبتم تنها به سوى تو منصرف گشته، پس تويى مقصودم، نه غير تو، و تنها براى توست شب بيدارى و كم خوابىام.) تا آنكه حجابهاى عالم طبيعتم بر كنار شد و باز عهد فراموش شدهام به ياد آمد و بر آن قدم استوار داشته و دوست مرا پذيرفت؛ كه: «وَ يَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ، وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً»[٢]: (و خداوند بر مردان و زنان مؤمن رجوع نموده و توبه آنان را بپذيرد، و بدرستى كه خداوند بسيار آمرزنده و مهربان مى باشد.) حال:
|
در خرقه صد عاقلِ زاهد زند آتش |
اين داغ كه ما بر دلِ ديوانه نهاديم |
|
داغ غم عشق ازلى چنان در من شعله ور گشته، كه اگر به خرقه و عالم بشريت زاهدان و عاقلان هم در افتاده بود، خرقه آنها نيز آتش مى گرفت. به گفته خواجه در جايى:
|
شاهدان گر دلبرى زينسان كنند |
زاهدان را، رخنه در ايمان كنند |
|
|
هر كجا آن شاخ نرگس بشكفد |
گلرخانش، ديده نرگس دان كنند[٣] |
|
و يا بخواهد بگويد: چون داغ عشقش را دل ديوانهام در ازل پذيرفت كه:
«وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا.»[٤] و به قول خواجه در بيت ديگرش:
|
آسمان، بار امانت نتوانست كشيد |
قرعه فال، به نام من ديوانه زدند[٥] |
|
عاقلان و زهّاد در اين عالم هم نتوانستند مرا از طريقه ولايت و محبّت جانان.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - احزاب: ٧٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٥، ص ١٧٩.
[٤] - احزاب: ٧٢.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.