جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٠ - غزل ٤٤٠ ما ورد سحر بر سر ميخانه نهاديم
خواجه در اين غزل همچون دو غزل گذشته گرچه، گفتار خود را با صيغه جمع يادآور شده، امّا سرگذشت سلوكى خود را بيان نموده و اينكه او چه كرده و معشوق با وى چه. مىگويد:
|
ما وردِ سحر بر سر ميخانه نهاديم |
اوقاتِ دعا در رَه جانانه نهاديم |
|
|
سلطان ازل، گنج غم عشق به ما داد |
تا روى در اين منزل ويرانه نهاديم |
|
علّت آنكه دوست، گنج غم عشقش را در اين جهان و پس از عهد ازل و عرض امانتِ «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها، وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[١]: (بدرستى كه ما امانت [ولايت] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم و همه از تحمّل آن سرپيچى كرده و هراسيدند، و تنها انسان آن را حمل نمود؛ زيرا او بسيار ستمگر و نادان بود.) به من داد، آن بود كه اوراد و اذكار و عبادات سحرگاهان را به اخلاص بجاى آورده، و تنها جانانه را- كه ميخانه مىباشد و هر جمال و كمال از آنجاست كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ»[٢]: (و هيچ چيز نيست جز آنكه گنجينههاى آن نزد ما [اسماء و صفات] مىباشد.)- در نظر داشتم و در تمام اوقات جز او را نخواندم؛ كه:
٣٠٤٥
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ
[١] - احزاب: ٧٢.
[٢] - حجر: ٢١.