جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٥ - غزل ٤٣٣ گرچه افتاد ز زلفش گرهى در كارم
تجلّيات اسماء و صفاتى و نفحات الهى ديگران را مى سوزاند، ولى من از غبطه آن در ناراحتى بسر مى برم؛ فرياد! اگر دوست به عنايات و مشاهدات خود نپذيردم؛ بخواهد بگويد:
٣٣٤٦
«إلهى مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مَرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالْخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟! ...»
[١]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟ آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد، نمىشناسم؟!)
|
منم آن شاعر ساهر، كه به افسونِ سخن |
از نِى كِلك، همه شهد و شكر مى بارم |
|
الحق كه چنين است! وى شاعرى شب زنده دار و صاحب گفتار شيرين و جذّاب و افسونگر مى باشد كه در هيچ يك از شعراى قبل و بعد او ديده نشده. در جايى مىگويد:
|
چو حافظ، ماجراىِ عشق بازى |
نمىگويد كسى بر وجهِ احسن[٢] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
حافظ! از آب زندگى، شعر تو داد شربتم |
ترك طبيب كن بيا، نسخه شربتم بخوان[٣] |
|
|
به صد اميّد، نهاديم در اين مرحله پاى |
اى دليل دل گمگشته! فرو مگذارم |
|
محبوبا! در ازل و يا در اين عالم، چون قدم به راه عشق تو نهادم، اميد آنم بود كه مرا به دامن لطف و عناياتت مستدام دارى، نه آنكه در هجرانم گذارى. اى آن كه.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٤٧٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٨، ص ٣٤٨.