جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٥ - غزل ٩ صوفى! بيا، كه آينه صاف است جام را
چيستى.- نيز:
٥١
«سُئِلَ أمْيرُ المُؤْمِنينَ ٧: بِمَ عَرَفْتَ رَبَّكَ؟ قال: بِما عَرَّفَنى نَفْسَهُ.»
[١]: (از اميرالمؤمنين ٧ سؤال شد: با چه چيز پروردگارت را شناختى؟ فرمود: به آنچه خودش را به من شناساند- همچنين:
٥٢
«إعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ»
[٢]: (خدا را به خداوند بشناسيد.) خواجه هم مى گويد: «كاينجا هميشه باد به دست است دام را»، و در مثنويّاتش مى گويد:
|
شنيدم رهروى در سرزمينى |
به لطفش گفت رند خوشه چينى: |
|
|
كه اى سالك! چه در انبانه دارى؟ |
بيا دامى بنه، گر دانه دارى |
|
|
جوابش داد: كآرى، دانه دارم |
ولى سيمرغ مى بايد شكارم |
|
|
بگفتا: چون به دست آرى نشانش؟ |
كه او خود بىنشان است آشيانش[٣] |
|
|
من آن زمان، طمع ببريدم ز عافيت |
كاين دل نهاد در كف عشقت زمام را |
|
اى زاهد! و يااى دوستان طريق! تا زمام خود را به دست عشق نداده بودم، عافيت مى طلبيدم و همه چيز را به خود و براى خود مى خواستم؛ امّا چون ديوانه وار چشم طمعِ عافيت از همه پوشيدم و خود را فعلًا و صفتاً و ذاتاً مالك هيچ چيز نديدم، دست به گردن مقصود گرديدم. در نتيجه مى خواهد بگويد: تنها امروز نيست كه عاشق وار امانت الهى را مى كشم، در آن روزى كه (زمان و روز نبود) عرض امانتم نمودند، از بس ديوانه و عاشق حملش بودم، آن را كشيدم؛ كه: «وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[٤]: (و انسان آن [امانت] را حمل نمود، زيرا وى بسيار ستمكار و نادان بود.- به گفته خواجه در جايى:
|
آسمان، بارِ امانت نتوانست كشيد |
قرعه فال، به نام من ديوانه زدند |
|
[١] - اصول كافى، ج ١، ص ٨٥ و ٨٦، روايت ٢.
[٢] - اصول كافى، ج ١، ص ٨٥، روايت ١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، ص ٤٥٥.
[٤] - احزاب: ٧٢.