جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٥ - غزل ٢٤ بروبه كار خوداى واعظ! اين چه فرياداست؟
خواجه اين غزل را در تمنّاى ديدار حضرت محبوب سروده. مىگويد:
|
برو به كار خوداى واعظ! اين چه فرياد است؟ |
مرا فتاده دل از كف، تو را چه افتاده است؟ |
|
اى واعظى كه مرا پرهيز از مى و مراقبه جمال محبوب مى دهى! دست از پند دادنت بردار، من اگر فرياد برآورم حق دارم كه عاشقى دلباخته و دلدارِ خود از كف دادهام، «تو را چه افتاده است؟» در جايى مى گويد:
|
پند پيرانه دهد واعظِ شهرم، ليكن |
من نه آنم كه دگر پندِ كسى بپذيرم |
|
|
خلق گويند: كه حافظ! سخن پير نيوش |
سالخورده مىاى، امروز بِهْ از صد پيرم[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مى كنم |
در لباسِ فقر، كارِ اهل دولت مى كنم |
|
|
تا مگر در دام وصل آرم تَذَرْوى خوش خرام |
در كمينم، انتظار وقتِ فرصت مى كنم |
|
|
واعظ ما بوىِ حق نشنيد، بشنو اين سخن |
در حضورش نيز مى گويم، نه غيبت مى كنم[٢] |
|
لذا باز مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٧، ص ٣٠٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاش قدسى، غزل ٤١٨، ص ٣٠٨.