جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٥ - غزل ٥١ خلوت گزيده را، به تماشا چه حاجت است
غزل ٥١ [: خلوت گزيده را، به تماشا چه حاجت است ...]
|
خلوت گزيده را، به تماشا چه حاجت است |
چون كوى دوست هست، به صحرا چه حاجت است |
|
|
جانا! به حاجتى كه تو را هست با خداى |
آخر دمى بپرس، كه ما را چه حاجت است |
|
|
اى پادشاهِ حُسن! خدا را بسوختيم |
بارى سؤال كن، كه گدا را چه حاجت است |
|
|
ارباب حاجتيم و زبانِ سؤال نيست |
در حضرتِ كريم تمنّا چه حاجت است |
|
|
جام جهان نماست، ضميرِ مُنيرِ دوست |
اظهار احتياج، خود آنجا چه حاجت است |
|
|
آن شد كه بارِ منّت ملّاح بُردمى |
گوهر چو دست داد، به دريا چه حاجت است |
|
|
اى مدّعى! برو، كه مرا با تو كار نيست |
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است |
|
|
محتاج جنگ نيست، گرت قصد خون ماست |
چون رَخت ازآن توست به يغما چه حاجت است |
|
|
اى عاشق گدا! چو لب روح بخش يار |
مىداندت وظيفه، تقاضا چه حاجت است |
|
|
حافظ! تو ختم كن، كه هنر خود عيان شود |
با مدّعى نزاع و مُحابا چه حاجت است |
|