جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠١ - غزل ٤٩ اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت
|
عيدِ رُخسار تو كو؟ تا عاشقان |
در وفايت، جان و دل قربان كنند[١] |
|
و به گفته شاعرى:
|
به نيمْ غمره، توانى كه قتلِ عام كنى |
نعوذ باللَّه اگر غمزه را تمام كنى! |
|
|
مىگريم و مرادم ازاين چشمِ اشكبار |
تخم محبّت است كه در دل بكارمت |
|
خواجه دراين بيت به بيان بيت ششم بازمى گردد و مى گويد: معشوقا! دانستهام اشك ديدگان در بذل عناياتت به بندگان و پاك نمودن زنگار دل تأثير بسزايى دارد، پس مى گريم تا شايد از هجرم خلاصى بخشى. بخواهد بگويد:
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يارب! بلا بگردان |
|
|
اى نور چشم مستان! در عين انتظارم |
چنگ حزين و جامى بنواز يا بگردان |
|
|
حافظ! زخوبرويان قسمت جز اين قدر نيست |
گر نيستت رضايى، حكم قضا بگردان[٢] |
|
ويگويد:
|
اى خُرّم از فروغ رُخت لاله زارِ عمر! |
بازآ، كه ريخت بىگل رويت بهار عمر |
|
|
از ديده گر سرشك چوباران رود، رواست |
كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر[٣] |
|
|
گرديده دلم كند آهنگِ ديگرى |
آتش زنم درآن دل و بر ديده آرمت |
|
محبوبا! مرا به ديدارت نايل گردان، و چنانچه پس ازاين ديده دلم بخواهد به غير.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٥، ص ١٧٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٤، ص ٣٥١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٧.