جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٧ - غزل ٣٤ سينهام زآتش دل، در غم جانانه بسوخت
|
ماهىّ و مرغ دوش نخفت از فغان من |
و آن شوخ ديده بين كه سر از خواب برنكرد |
|
|
مىخواستم كه ميرمش اندر قدم چوشمع |
او خودگذر به من چو نسيم سحر نكرد |
|
|
شوخى نگر، كه مرغِ دلِ بال و پر كباب |
سوداى خام عاشقى از سر بدر نكرد[١] |
|
و ممكن است خواجه با اين بيان اشاره به بيان آيه شريفه عرض امانت بكند؛ كه:
«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[٢]: (بدرستى كه ما امانت [ولايت] را بر آسمان و زمين و كوهها عرضه داشتيم، و همه از تحمّل آن سرباززده و هراسيدند، ولى انسان آن را حمل نمود؛ زيرا، او بسيار ستمكار و نادان بود.- بگويد: آسمان و زمين و كوهها بار امانت را نكشيدند و تحمّل آن را نداشتند، دلشان بر من كه آن را كشيدم سوخت. به گفته خواجه در جايى:
|
آسمان بار امانت نتوانست كشيد |
قرعه فال، به نام من ديوانه زدند |
|
|
نقطه عشق، دل گوشه نشينان خون كرد |
همچو آن خال كه بر عارض جانانه زدند |
|
|
آتش آن نيست كه برخنده او گريد شمع |
آتش آن است كه در خرمن پروانه زدند[٣] |
|
|
سوزِ دل بين، كه زبس آتش و اشكم، دل شمع |
دوش بر من، ز سرِمِهر، چو پروانه بسوخت |
|
محبوبا! شب گذشته چنان در آتش دل از عشق و فراقت سوختم و گريستم كه دلِ شمع همچون پروانه كه از عشق شمع مى سوزد، بر من بسوخت. در جايى مى گويد:
|
روز و شب خوابم نمى آيد به چشم مى پرست |
بس كه در بيمارى هجر تو گريانم چو شمع |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٦، ص ١٦٥.
[٢] - احزاب: ٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.