جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٨ - غزل ٤٥ شكفته شدگل حمراو گشت بلبل مست
|
سماطِ دهرِ دون پرور ندارد شهد آسايش |
مذاق حرص و آزاى دل! بشوى از تلخ و از شورش[١] |
|
پس:
|
به بال و پر مرو از رَه، كه تيرِ پرتابى |
هوا گرفت زمانى، ولى به خاك نشست |
|
به مقام و منزلت ظاهرى چند روزه دنيا كه تو راست مغرور مشو، بدان سرانجامت مردن و زيرخاك رفتن مى باشد، مَثَل شوكت و جاه جهان چون تيرى است كه پس از رها شدن از كمان، اندك زمانى در هوا خواهد بود و عاقبت به خاك باز خواهد گشت. به گفته خواجه در جايى:
|
من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم |
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم |
|
|
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست |
كج دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر كنم |
|
|
لاله ساغر گير و نرگس مست و بر مانام فسق؟! |
داورى دارم بسى، يارب! كه را داور كنم؟ |
|
|
من كه دارم در گدايى گنج سلطانى به دست |
كى طمع در گردش گردونِ دون پرور كنم |
|
|
عاشقان راگر در آتش مى پسندد لطفِ دوست |
تنگ چشمم گر نظر بر چشمه كوثر كنم |
|
|
با وجود بينوايى، روسيه با دم چو ماه |
گر قبول فيض خورشيدِ بلند اختر كنم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.