جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٢ - غزل ٣٨ مرحبا! اى پيك مشتاقان! بگو پيغام دوست
|
از خون دل نوشتم نزديك يار نامه |
إنّى رَأَيْتُ دَهْراً مِنَ هِجْرِكَ القِيامة[١] |
|
|
دارم من از فراقت در ديده صد علامت |
لَيْسَتْ دُمُوعُ عَيْنى هذىِ لَنَا العَلامة[٢] |
|
|
حال درون ريشم محتاج شرح نبود |
خود مى شودمحقَّق از آب چشم خامه[٣] |
|
|
ميل من سوى وصال و قصد او سوى فراق |
تركِ كام خود گرفتم تا برآيد كام دوست |
|
بخواهد بگويد:
|
به چشم كردهام ابروىِ ماه سيمايى |
خيال سبز خطى، نقش بستهام جايى |
|
|
زمام دل به كسى دادهام من مسكين |
كه نيستش به كس از تاج و تخت پروايى |
|
|
سرم ز دست شد و چشم انتظارم سوخت |
در آرزوى سر و چشم مجلس آرايى |
|
|
فراق و وصل چه باشد؟ رضاى دوست طلب |
كه حيف باشد از او، غير او تمنّايى[٤] |
|
|
گر دهد دستم، كشم در ديده همچون توتيا |
خاكِ راهى كآن مشرَّف گردد از اقدامِ دوست |
|
بخواهد بگويد:
|
كُحل الجواهرى به من آراى نسيم دوست! |
ز آن خاك نيكبخت كه شد رهگذار دوست |
|
|
ماييم و آستانه عشق و سر نياز |
تا خواب خوش كه را بَرَد اندر كنار دوست[٥] |
|
[١] - براستى كه من از هجر و دورى تو، قيامت را[ به چشم خويش] ديدم.
[٢] - تنها اين اشكهاى چشم من، علامت[ فراق و دورى از تو] نيست.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٤، ص ٣٦٣.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦، ص ٦٢.