جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٦ - غزل ٣٠ دل، سراپرده محبت اوست
امّا:
|
من كه باشم؟ در آن حرم، كه صبا |
پرده دارِ حريمِ حرمت اوست |
|
چگونه مى توان از عشق او دم زد، در آنجايى كه نزديكان و مقرّبين درگاهش
٢٢٦
«ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ، وَما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتِكَ.»
[١]: (آنچنان كه سزاوار شناسايى توست، تو را نشناختيم، و آن گونه كه شايسته پرستش توست، تو را نپرستيديم.) گويند، و
٢٢٧
«وَرَأَيْتُ رَبّى عَزَّوَجَلَّ لَيْسَ بَيْنى وَبَيْنَهُ حِجابٌ، إلّاحِجاب مِنْ ياقُوتَةٍ بَيْضآءَ.»
[٢]: (و پروردگارم- عزّوجلّ- را در حالى كه ميان من و او حجابى نبود، جز حجابى از ياقوتى سفيد، مشاهده نمودم.) سخن آنان مى باشد، و مناجاتِ
٢٢٨
«إلهى! لَوْلَا الواجِبُ مِنْ قَبُولِ أمْرِكَ، لَنَزَّهْتُكَ مِنْ ذِكْرى إيّاكَ، عَلى أنَّ ذِكْرى لَكَ بِقَدَرى لابِقَدَرِكَ، وَما عَسى أنْ يَبْلُغَ مِقْدارى، حَتَّى اجْعَلَ مَحَلّاً لِتَقْديسِكَ.»
[٣]: (معبودا! اگر پذيرش امرت واجب نبود، هر آينه تو را از ياد نمودنم تو را پاك و منزّه مىدانستم، وآنگهى ذكر و ياد كردن من به اندازه من است نه به قدر تو، و ارزش و قدر من به كجا مى تواند برسد تا محلّ تقديس تو قرار گيرم [و تو را به پاكى بخوانم.) دارند. در جايى مى گويد:
|
من كه باشم كه بر آن خاطرِ عاطر گذرم |
لطفها مى كنى اى خاك درت تاج سرم! |
|
|
دلبرا! بنده نوازيت، كه آموخت؟ بگو |
كه من اين ظن، به رقيبان تو هرگز نبرم |
|
|
راه خلوتگه خاصم بنما، تا پس از اين |
مِىْ خورم با تو و ديگر غم دنيانخورم[٤] |
|
با اين همه:
|
مُلكت عاشقى و گنجِ طرب |
هرچه دارم، زيُمن همّت اوست |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٧١، ص ٢٣.
[٢] - رساله سير و سلوك منسوب به بحرالعلوم، ص ٤٨.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥١، ص ٣٣٠.