جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧١ - غزل ٥٨ ما را ز خيال تو، چه پرواى شراب است
|
ززُهد خشك ملولم، بيار باده ناب |
كه بوى باده، دماغم مدام تر دارد[١] |
|
چرا ما به خمرى كه شما بدان توجّه داريد، بى عنايت هستيم؛ زيرا همه نعمتهاى عالم ديگر نيز خود مست و خراب جمال زيباى معشوق مايند.
|
گر خَمرِ بهشت است بريزيد، كه بىدوست |
هرشربت عذبم كه دهى، عينِ عذاب است |
|
زاهدا! بهشت و شراب و نعمتهاى آن بدون ديدار يار، مرا لذّت نمى بخشد، بلكه «هرشربت عذبم كه دهى، عين عذاب است»؛ كه:
٤٦٢
«فَأنْتَ لا غَيْرُكَ مُرادى ... فَكُنْ أنيسى فى وَحْشَتى ... وَلا تَقْطَعْنى عَنْكَ، وَلا تُبْعِدنى مِنْكَ، يانَعيمى وَجَنَّتى! وَيا دُنْياىَ وَآخِرَتى!»
[٢]: (پس تويى مراد و خواسته من نه غير تو ... پس در تنهايىام انيس و همدم من باش ... و از من جدامشو، و مرا از خود دور مكن. اى نعمت و خوشى و بهشت من! واى دنيا و آخرتم!)
|
افسوس! كه شد دلبر و در ديده گريان |
تحريرِ خيال خط او، نقش برآب است |
|
دريغا! كه دوست پس از وصال و ديدارش به فراق مبتلايم نمود و اشك از ديدگانم جارى ساخت. اكنون خيال او به ديده اشكبار كشيدن، نقش برآب كشيدن است. درجايى مى گويد:
|
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد |
يادِ حريف شهر و رفيق سفر نكرد |
|
|
يا بخت من طريقِ محبّت فروگذاشت |
يا او به شاهراهِ حقيقت گذر نكرد |
|
|
من ايستاده تا كُنمش جان فدا چو شمع |
او خودگذر به من چو نسيم سحر نكرد[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
دل ازمن بُرد و روى ازمن نهان كرد |
خدا را با كه اين بازى توان كرد؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣١، ص ١٩٠.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٦، ص ١٤٥.