جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨ - غزل ٣ دل مى رود ز دستم، صاحبدلان! خدا را
|
دَهْ روزه مهر گردون، افسانه است و افسون |
نيكى به جاى ياران، فرصت شمار يارا! |
|
اى دوست! ايّام گردون گذرا و چند روزى بيش نيست، تنها نيكى نيكوكاران بر جاى مى ماند؛ پس تو نيز دست از نيكى به عاشقانت بر مدار و آنان را با الطافت به مشاهده خود نايل گردان؛ كه:
١٤
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[١]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان.- به گفته خواجه در جايى:
|
سرّ سوداىِ تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده، چه ها مى گردد |
|
|
دلِ حافظ، چو صبا، بر سر كوى تو مقيم |
دردمندى است، به امّيددوامى گردد[٢] |
|
|
كِشتى نِشستگانيم، اى بادِ شُرطه! برخيز |
باشد كه باز بينيم، ديدارِ آشنا را |
|
اى باد شرطه و نفحات جان بخش جانان! ما كشتى نشستگان عشق و محبّت و مراقبه جمال دلدار را، تا رسيدن به ساحل درياى ديدارش يارى كنيد، كه سخت محتاج وزشهاى شما مى باشيم.
و ممكن است بخواهد بگويد: پس از آنكه در ازل در خلقت تمثّلى نورى به «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»[٣]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت: كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) «بَلى شَهِدْنا»[٤]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتيم، دوست ما را بر كشتى مظهريّت و بدن خاكى خلق نمود و محجوب از او گشتيم؛ لذا به نسيمهاى موافق و نفحات قدسى حضرتش محتاجيم، تا باز گفتار «أَ لَسْتُ» را با گوش دل.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.
[٣] ( ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٤] ( ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.