جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨١ - غزل ٣٤ سينهام زآتش دل، در غم جانانه بسوخت
به جاى عقل او مى نشينم.)
|
تركِ افسانه بگو، حافظ! و مِىْ نوش دمى |
كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت |
|
در بيت ختم به خويش خطاب كرده و مى گويد: اى خواجه! آن زمان كه شمع جمال دوست، شب تا به سحر افروخته بود و روشنى مى بخشيدت، از او استفاده نكردى؛ اكنون به ذكر و مراقبه جمال او مشغول شو و عمر را بيهوده به گله گذارى و افسوس به پايان مبر، اميداست بازت ديدارش حاصل شود. و بگو:
٢٦٣
«إلهى! كَيْفَ أنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِكَ بِالخَيْبَةِ مَحْرُوماً، وَقَدْ كانَ حُسْنُ ظَنّى بِجُودِكَ أنْ تَقْلِبَنى بِالنَّجاةِ مَرْحُوماً؟! إلهى! وَقَدْ أفْنَيْتُ عُمْرى فى شرَّةِ [شَرَهِ] السَّهْوِ عَنْكَ، وَأبْلَيْتُ شَبابى فى سَكْرَةِ التَّباعُدِ مِنْكَ، إلهى! فَلَمْ أسْتَيْقِظْ أيّامَ اغْتِرارى بِكَ وَرُكُونى إلى سَبيلِ سَخَطِكَ.»
[١]: (بارالها! چگونه محروم و نوميد از نزد تو برگردم، در صورتى كه حسن ظنّم به جود و احسانت آن بود كه مرا با نجات دادنت، مورد رحمت خود قرار داده و روانه سازى؟! معبودا! بدرستى كه عمرم را در حرص و نشاط [يا: آز شديد] غفلت از تو فانى ساختم، و جوانىام را در مستى بُعد و دورى از تو فرسودم. بارالها! آنگاه در روزگار دليرىام برتو و آسودنم به راه خشم و غضبت، بيدار نگشتم.).
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.