جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٩ - غزل ٣٤ سينهام زآتش دل، در غم جانانه بسوخت
|
ماجراكم كن و بازآ، كه مرا مَردُمِ چشم |
خرقه از سربدرآورد و به شكرانه بسوخت |
|
معشوقا! دست از بىاعتنايى به من بردار، و مگو: تو را لياقت ديدار ما نباشد، كه هنوز تو خود را مى خواهى. جلوه اى ديگر بنما تا ببينى (چون گذشته) چگونه به شكرانه آن ديدار، از هستى خويش چشم خواهم پوشيد. اين بيت شكايتى عاشقانه همراه با تمنّى است. بخواهد بگويد:
٣٩٥
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[١]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد، و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم، با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد، نمىشناسم؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
من از ديار حبيبم، نه از بلاد رقيب |
مُهيمنا! به رفيقان خود رسان بازم |
|
|
خداى را مددى اى دليل راه! كه من |
به كوى ميكده ديگر عَلَم برافرازم[٢] |
|
|
آشنايان، نه غريب است كه دلسوز منند |
چون من از خويش برفتم، دلِ بيگانه بسوخت |
|
محبوبا! نه تنها آشنايان از بىعنايتىات به من و مبتلا به هجران شدنم رنج مىبرند، كه دل بيگانگان و آنان كه با تو كارى ندارند هم چون مرا افسرده خاطر مىنگرند، بر من مى سوزد. كنايه از اينكه: دست از بىعنايتى خود بردار و از وصالت برخوردارم نما. در جايى مى گويد:
|
هماىِ اوج سعادت، به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى برمقام ما افتد |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٢١.