جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٢ - غزل ٥٣ ما هم اين هفته شد از شهر وبه چشمم سالى است
ازاين غزل ظاهر مى شود كه خواجه را وصالى از حضرت دوست محقّق بوده، ازآن محروم شده. و به هجران مبتلا گشته. مىگويد:
|
ماهم اين هفته شدازشهر وبه چشمم سالى است |
حال هجران توچه دانى كه چه مشكل حالى است؟ |
|
محبوبا! هفته اى است مرا به فراق خود مبتلا ساختى، و اين زمان در نظرم چون سالى مى ماند، آرى تحمّل سنگينى روزگار هجران بر عاشق دلباخته چنين ا ست، ولى تو كه طعم فراق نچشيدهاى، از حال من چه خبر دارى؟ به گفته خواجه در جايى:
|
حكايتِ شب هجران، نه آن حكايت حالى است |
كه شمّه اى ز بيانش به صد رساله برآيد |
|
|
نسيم وصل توگر بگذرد به تربت حافظ |
زخاك كالبدش صدهزار ناله برآيد[١] |
|
بخواهد با اين بيان بگويد:
|
مرا به وصل توگر زآنكه دسترس باشد |
دگر زطالع خويشم چه مُلتَمس باشد؟ |
|
|
اگر به هر دو جهان، يك نَفَس زنم با دوست |
مرا زهر دوجهان، حاصل آن نَفَس باشد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٦، ص ١٣٩.