جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٤ - غزل ٥٨ ما را ز خيال تو، چه پرواى شراب است
بخواهد بگويد: علّت آنكه گل به عرق فرونشسته و درآن گلاب نهفته شده، آن است كه به گل جمال با طراوت محبوبم نگريسته و درآتش حسد فرورفته و غمناك گشته كه چرا مرا چنين جمالى نمى باشد. كنايه ازاينكه: معشوقا! اگرچه تو را با مظاهرت نمى بينم (با ديده دل)، ولى آنان با مظهريّتشان عطر جمالت را به من نشان مىدهند و سراپا با زبان بىزبانى مى گويند: ما هرچه داريم از حضرت محبوب، و نشأت گرفته از اسماء و صفات و ملكوتمان مى باشد؛ كه: «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ.»[١]: (ملكوت و باطن همه چيز تنها به دست اوست.). بخواهد با اين بيان بگويد:
|
گر من ازباغ تو يك ميوه بچينم چه شود؟ |
پيش پايى، به چراغ تو ببينم چه شود! |
|
|
يارب! اندركنفِ سايه آن سرو بلند |
گر من سوخته يك دم بنشينم چه شود؟ |
|
|
صرف شد عمر گرانمايه به معشوقه و مى |
تا ازآنم چه به پيش آيد، ازاينم چه شود؟[٢] |
|
|
دربزمِ دل از روى تو صد شمع برافروخت |
وين طُرفه كه برروى تو صدگونه حجاب است |
|
دلبرا! چون به بزم دل توجّه مى كنم و با حقيقت ايمان به ملكوت عالم مى نگرم، كه:
٤٦٧
«رَأَتْهُ القُلُوبُ بِحَقائِقِ الإيمانِ.»
[٣]: (دلها او را با ايمانهاى حقيقىشان مشاهده مى نمايند.)، تو را آشكارترين چيزها، و همه چيز را به تو برافروخته مى بينم؛ كه: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.»[٤]: (خداوند، نورآسمانها و زمين است.- نيز:
٤٦٨
«وَبنُورِ وَجْهِكَ الَّذى أضآءَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ.»
[٥]: (و [ازتو مسئلت دارم ...] به نور روى [و اسماء و صفات] ات كه همه چيز بدان روشن و نورانى است.) عجب اين است كه توجّه به مظهريّت و.
[١] - يس: ٨٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٢، ص ١٩١.
[٣] - توحيد صدوق( عليه الرحمة)، ص ١٠٨، روايت ٥.
[٤] - نور: ٣٥.
[٥] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.