جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٠ - غزل ١٠ رونق عهد شباب است دگر بستان را
|
در سر زلف ندانم كه چه سودا دارى |
كه به هم بر زده اى گيسوى مشك افشان را |
|
محبوبا! نمىدانم از بر هم زدن عالم كثرت و ظاهر ساختن حقيقت و عطر ملكوت آنها به عاشقانت، چه خيال و سودايى در سر دارى؟ گويا قصد نابودى آنان را كردهاى؟ در واقع با اين بيان تقاضاى بر هم زدن زلف و كثرات و استشمام عطر جمال او را نموده، در جايى مى گويد:
|
زلف بر باد مده، تا ندهى بر بادم |
ناز بنياد مكن، تا نكنى بنيادم |
|
|
رخ بر افروز، كه فارغ كُنى از برگ گُلم |
قد بر افراز، كه از سرو كنى آزادم |
|
|
زلف را حلقه مكن، تا نكُنى در بندم |
طُرّه را تاب مده، تا ندهى بر بادم[١] |
|
و در جايى اشاره به آنان كه به اين آرزو دست يافته اند كرده و مى گويد:
|
زلفت هزار دل به يكى تارِ مو ببست |
راه هزار چاره گر از چار سو ببست |
|
|
تا عاشقان به بوى نسيمش دهندجان |
بگشود نافه و دَرِ هر آرزو ببست[٢] |
|
|
مُلك آزادگى و كُنج قناعت، گنجى است |
كه به شمشير ميسّر نشود سلطان را |
|
آزاد شدن از قيد تعلّقات عالم طبيعت و قناعت نمودن به دوست، گنج و سرمايه اى است كه سلطان با شمشير بدست نخواهد آورد؛ كه:
٧٦
«ألْعَبْدُ حُرٌّ ما قَنِعَ، ألْحُرُّ عَبْدٌ ما طَمِعَ.»
[٣]: (بَرده تا زمانى كه قناعت پيشه كند، آزاد است؛ و آزاد مادام كه آز و طمع داشته باشد، برده است.- همچنين:
٧٧
«ألْقَناعَةُ سَيْفٌ لا يَنْبُو.»
[٤]: (قناعت، شمشيرى است كه هرگز كُند نمى شود.- نيز:
٧٨
«لا كَنْزَ كَالقَناعَةِ.»
[٥]: (هيچ گنجى همانند قناعت نيست.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٠، ص ٣٠٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧، ص ٦٢.
[٣] ( ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب القناعة، ص ٣٢٦.
[٤] ( ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب القناعة، ص ٣٢٦.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب القناعة، ص ٣٣٠.