جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٦ - غزل ٤٤ باغ مرا چه حاجت سرو وصنوبر است؟!
منظور خواجه از «پيرمغان»، رسول اللَّه ٦ و يا امير المؤمنين ٧ مى باشد كه با گفتار و راهنمائى هايشان سالكين و خواجه را به دولت سرمدى راهنما گشته اند كه:
٣٣٣
«بَلَّغَ عَنْ رَبِّهِ مُعْذِراً، وَنَصَحَ لِامَّتِهِ مُنْذِراً، وَدَعا إلَى الجَنَّةِ مُبَشّراً.»
[١]: (با تبليغ [دين] از جانب پروردگارش عذرى [براى كسى] باقى نگذاشت، و با انذار و بيم دادن [گناهكاران] نسبت به امّتش خيرخواهى نمود، و با بشارت و مژده دادن [به مؤمنان آنان را] به سوى بهشت دعوت فرمود.- نيز:
٣٣٤
«طَبيبٌ دَوّارٌ بِطِبّهِ، قَدْ أحْكَمَ مَراهِمَهُ، وَأحْمى مَواسِمَهُ ...»
[٢]: ( [رسول خدا ٦] طبيبى بود كه با طبابت خويش [در ميان مردم] مىگشت، مرهمهاى خويش را استوار گردانيده، و ابزارهاى داغ زدن خويش را سخت گرم مى نمود [و بيماران معنوى را درمان مى بخشيد.]).
و ممكن است بخواهد بگويد: اى آنان كه مرا از مصاحبت با استادم منع مى كنيد! دست از گفتارتان بكشيد، چرا كه نمى توانم از آستان او دست كشم. راهنماييهايش بود كه به مقصودم هدايت فرمود، و گرنه ظلمتهاى عالم طبيعت مرا آشفته خاطر مىكرد و از مقصدم بازمى داشت و نمى توانستم قدم از قدم بردارم، و به گفته آيت اللَّه حاج ميرزا حبيب اللَّه خراسانى (رضوان اللَّه تعالى عليه):
|
مكن انكار كه از همّت مردان چه عجب؟ |
مور بودم نَفَسِ پير، سليمانم كرد |
|
|
خضرِوقت آمد و از لطف به يكباره خلاص |
ناگه از پيروىِ غول بيابانم كرد |
|
|
مرده اى بودم، پوسيده تن اندر به كَفَن |
نفحه عيسوى آمد همه تن جانم كرد |
|
|
آدمى نيستم ارشاكرِ نعمت نَبُوَم |
ديو بودم، كرم و لطف تو انسانم كرد |
|
|
دُرد بودم، كرم وجود تو بخشيد صفا |
دَرد بودم نظر لطف تو درمانم كرد[٣] |
|
دولت ديدار او بود كه درهاى عوالم معنويّت را بر ما گشود.
[١] - نهج البلاغة، خطبه ١٠٩.
[٢] - نهج البلاغة، خطبه ١٠٨.
[٣] - ديوان ميرزا حبيب اللَّه خراسانى، ص ١٥٨.