جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٤ - غزل ٣٢ دارم اميد عاطفتى از جناب دوست
|
چشم خونبار مرا خواب نه در خور باشد |
مَنْ لَهُ يُقْبِلُ دآءُ وَلَهٍ كَيْفَ يَنامُ؟ |
|
|
تو ترحّم نكنى بر من بيدل، ترسم |
ذاكَ دَعْواىَ، وَها! انْتَ وَتِلْكَ الأيّام[١] |
|
|
چندان گريستم، كه هرآن كس كه برگذشت |
درديدهام چوديد روان گفت: اين چه جوست |
|
محبوبا! در هجرت چندان گريستم كه هركسى را از گريهام به شگفت درآوردم.
عنايتى فرما، به ديدارت بهره مندم ساز؛ كه:
٢٥٤
إلهى! فَاسْلُكْ بِنا سُبُلَ الوُصُولِ إلَيْكَ، وَسَيّرْنا فى أقْرَبِ الطُّرُقِ لِلْوُفُودِ عَلَيْكَ، قَرّبْ عَلَيْنَا البَعيدَ، وَسهّلْ عَلَيْنَا العَسيرَ الشَّديدَ»
[٢]: (معبودا! پس ما را در راههاى رسيدن به درگاهت رهسپارساز، و در نزديكترين راههاى باريافتن به خويش راهى گردان، دور را بر ما نزديك، و [كار] دشوار و سخت را بر ما آسان گردان.) و به گفته خواجه در جايى:
|
مرا به وصل توگر زآنكه دسترس باشد |
دگر زطالع خويشم چه ملتمس باشد |
|
|
اگر به هر دو جهان، يك نَفَس زنم با دوست |
مرا ز هر دو جهان، حاصل آن نفس باشد |
|
|
رَهِ خلاص كجا باشد آن غريقى را |
كه سيل محنت عشقش، ز پيش و پس باشد[٣] |
|
|
ما سر چو گوى بر سرِ كوىِ تو باختيم |
واقف نشد كسى، كه چه گوى است واين چه كوست؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٥، ص ٣٢٦.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٢، ص ٢٠٣.