جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٢ - غزل ٣٣ آن شب قدرى كه گوينداهل خلوت، امشب است
|
در قلم آورد حافظ! قصّه لعلِ لبش |
آب حيوان مى رود هر دم زاقلامم هنوز[١] |
|
و در جايى هم مى گويد:
|
حافظ! از مشربِ قسمت، گله بىانصافى است |
طبع چون آب و غزلهاى روان ما را بس[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
ز نظم دلكش حافظ چكيد آب حيات |
چنان كه خوى شده جانا! چكان از آن عارض[٣] |
|
و همچنين در جايى مى گويد:
|
آب حيات حافظا گشته خجل ز نظم تو |
كس به هواى دلبران شعر نگفته زين نمط[٤] |
|
|
من نخواهم كرد تَركِ لعل يار و جامِ مى |
زاهدان! معذور داريدم، كه اينم مذهب است |
|
پس از ديدارى كه ليلة القدرم محبوب نصيب فرمود، كجا مى توانم با گفتار شما ترك او نمايم؟! من بر آنم كه بهرهمند از تجلّيات و مشاهده و مراقبه جمالش باشم؛ پس اى اهل عبادات و طاعات قشرى (ظاهرى)! مرا معذور داريد، كه از اين طريقه خود دست كشم. به گفته خواجه در جايى:
|
من تركِ عشقبازى و ساغر نمى كنم |
صدربار توبه كردم و ديگر نمى كنم |
|
|
باغ بهشت و سايه طوبىّ و قصر حور |
با خاك كوى دوست برابر نمى كنم |
|
|
زاهد به طعنه گفت: برو تركِ عشق كن |
محتاج جنگ نيست، برادر! نمىكنم[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٨، ص ٢٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٦، ص ٢٥١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٤، ص ٢٦٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٦، ص ٢٦٩.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٩، ص ٣٢٨.