جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٦ - غزل ٢٩ سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
از بيت ختم ظاهر مى شود خواجه اين غزل را وقتى سروده كه هنوز ديده ازلىاش گشوده نگشته و با زمزمههاى عاشقانه خود در طريق طلب دوست بوده و تمنّاى ديدارش را مى نموده، مىگويد:
|
سَرِ ارادت ما و آستانِ حضرت دوست |
كه هرچه بر سَرِما مى رود، ارادتِ اوست |
|
چگونه مى توان از آستان حضرت دوست سربندگى و اخلاص برداشت و او را نخواست، و حال آنكه ولىّ امور همه اوست، و هر نعمتى كه به ايشان مى رسد به اراده وى مى باشد؛ كه:
٢١٨
«إبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الخَلْقَ ابْتِداعاً، وَاخْتَرَعَهُمْ عَلى مَشِيَّتِهِ اخْتِراعاً، ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادَتهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ، لَايَمْلِكُونَ تَأْخِيراً عَمّا قَدَّمَهُمْ إلَيْهِ، وَلايَسْتَطيعُونَ تَقَدُّماً إلى ما أخَّرَهُمْ عَنْهُ.»
[١]: (مخلوقات را به قدرت خويش نوآفرينى، و بر طبق خواست خود اختراع نمود، سپس آنها را در طريق اراده خويش روان گردانيده و در راه محبّتش برانگيخت، در حالى كه از آنچه كه آنها را بدان مقدّم داشته توانايى تأخير ندارند، و نمى توانند از آنچه مؤخّرشان داشته پيشى گيرند.) بخواهد بگويد:
|
سرّ سوداى تو اندر سر ما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خَم چوگان سر زُلفِ تو بست |
لاجرم، گوىْ صفت، بى سر و پا مى گردد |
|
|
دل حافظ چو صبا بر سر كوى تو مقيم |
دردمندى است، به امّيد دوامى گردد[٢] |
|
[١] - صحيفه سجّاديّه ٧، دعاى ١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.