جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٨ - غزل ٥٨ ما را ز خيال تو، چه پرواى شراب است
ضدّى براى تو نيست. اى خدايى كه انديشههاى نازك و باريك در برترى و بزرگى هيبت و عظمتت واله و حيران گشته، و تيزبينى ديدگان خلايق از ادراك عظمتت خسته گرديده، اى كسى كه چهره ها در برابر هيبت و شكوهت فروتن، و گردنها در برابر عظمتت خاضع، و دلها از هراست لرزانند.)
|
بى روىِ دلا راىِ تواى شمعِ دل افروز! |
دل، رقص كنان بر سرِ آتش چو كباب است |
|
اى محبوبى كه روشنايى بخش دل من مى باشى! در آتش فراقِ روىِ دل آرا و اشتياق ديدارت چون كباب مى سوزم و مى رقصم، عنايتى فرما و مرا ازاين ناآرامى و سوختن رهايى بخش؛ كه:
٤٧٣
«إلهى! ... كَرْبى لا يُفَرّجُها سِوى رَحْمَتِكَ، وَضُرّى لا يَكْشِفُهُ غَيْرُ رَأْفَتِكَ، وَغُلَّتى لا يُبَرّدُها إلّاوَصْلُكَ، وَلَوعَتى لا يُطْفِئُها إلّالِقآؤُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لا يَبُلُّهُ إلّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ.»
[١]: (معبودا! غم و اندوه شديدم را جز رحمتت پايان نمى دهد، و رنج و آلامم را جز رأفت و مهربانىات برطرف نمى سازد، و سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرونمى نشاند، و آتش درونىام را جز لقايت خاموش نمى كند، و برآتش شوقم به تو جزنظر به روى [و اسماء و صفات] تو آب نمى زند، و قرارم جز به قربت آرام نمى گيرد.- به گفته خواجه در جايى:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سَرِ جان برخيزم |
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم |
|
|
يارب! از ابر هدايت برسان بارانى |
پيشتر زآنكه چوگَردى زميان برخيزم |
|
|
گرچه پيرم، تو شبى تنگ درآغوشم گير |
تا سحرگه زكنار تو جوان برخيزم |
|
|
سَرْوِ بالا بنمااى بُت شيرين حركات! |
كه چو حافظ زسَرِ جان و جهان برخيزم[٢] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.