جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٣ - غزل ٢٢ ز باغ وصل تو يابد رياض رضوان آب
قدست از تو درخواست نموده و به عواطف مهربانى و لطائف احسانت تضرّع و التماس مىنمايم، كه گمان مرا به آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت، در قرب به تو و نزديكى و منزلت در نزدت و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، تحقّق بخشى.)؛ امّا:
|
بسوخت اين دلِ خام و به كام دل نرسيد |
به كام اگر برسيدى، نريختى خوناب |
|
معشوقا! در هجرت سوختم و به كام دل نرسيدم، «به كام اگر برسيدى، نريختى خوناب» علّت هم همان فكر خامم بود كه گمان مى كردم وقتى مى توانم از تو كام گيرم كه خود باشم و حال آنكه كسى مى تواند از تو بهرهمند شود كه خويش را نبيند.
در جايى مى گويد:
|
اهلِ كامِ آرزو را، سوى رندان راه نيست |
رهروى بايد جهان سوزى، نه خامى بىغمى |
|
|
آدمى، در عالم خاكى نمى آيد به دست |
عالمى از نو ببايد ساخت، وز نو آدمى[١] |
|
در نتيجه بخواهد بگويد:
|
سينه، مالامالِ درد است اى دريغا! مرهمى |
دل ز تنهايى به جان آمد، خدا را همدمى |
|
|
چشمِ آسايش كه دارد زين سپهر گرم رو؟ |
ساقيا! جامى بياور، تا بر آسايم دمى |
|
|
در طريقِ عشقبازى، امن و آسايش خطاست |
ريش باد آن دل! كه با درد تو جويد مرهمى[٢] |
|
|
گمان مبر كه به دورِ تو عاشقان مستند |
خبر ندارى از احوالِ زاهدانِ خراب |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٣.