جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٣ - غزل ٤١ لعل سيراب به خون تشنه، لب يار من است
كنده، و با چنگالهاى آرزو ما را در دامهاى حيله خود درآويخته است ... بارالها! پس ما را به توفيق و نگاهدارىات، زاهد در آن گردان و از گزند آن سالم بدار ... و نهالهاى محبّتت را در دلهايمان بكار، و انوار معرفتت را برايمان كامل گردان.)
|
بنده طالع خويشم، كه در اين قحطِ وفا |
عشقِ آن لولى سرمست، خريدارِ من است |
|
با وجود اينكه دلدارم كسى را مورد عنايت قرار نمى دهد و گويا قحطى وفا است كه آن معشوق نظر به عشّاق خود نمى كند؛ امّا به طالع و لطيفه الهى فرخنده خود مىبالم كه حضرتش عشقش را به سراغ من فرستاده تا خريدارش گردم. بخواهد بگويد:
|
هميشه پيشه من، عاشقى و رندى بود |
دگر بكوشم و مشغولِ كار خود باشم |
|
|
بُوَد كه لطف ازل، رهنمون شودحافظ! |
وگرنه تا به ابد، شرمسارِ خود باشم[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: با اينكه كسى را نمى يابم كه به عهدِ «أَوْفُوا بِعَهْدِي»[٢]: (به عهد و پيمان خود با من وفا نماييد.) وفا بنمايد، طالع و بخت خود را به گونه اى مى بينم كه بتواند وفاى به عهد داشته باشد و روزى من وفا نمايم و او هم به عهد خود عمل نمايد، كه: «أُوفِ بِعَهْدِكُمْ»[٣]: (تا من به عهد و پيمانم با شما وفا كنم.).
و يا بخواهد بگويد: در ايّامى كه قحط وفا گشته و كسى را نمى يابم كه نفس خود را در معرض فروش در راه خشنودى حضرت دوست قرار دهد، كه: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ، وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ»[٤]: (و از مردمان كسى است كه نفس خود را براى احراز خشنودى خداوند مى فروشد، و خدا به بندگانش بسيار مهربان است.) و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٨، ص ٢٩٦.
[٢] ( ٢، ٣) بقره: ٤٠.
[٣] ( ٢، ٣) بقره: ٤٠.
[٤] - بقره: ٢٠٧.