جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٠ - غزل ٥٥ در دير مغان آمد، يارم قدحى در دست
شَيْءٍ، وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ؟!»[١]: (پس پاك و منزّه است خدايى كه ملكوت و باطن همه چيز به دست اوست و تنها به سوى او بازگشت مى نماييد.- تمامى كمالات مظاهر منشأ گرفته از ملكوت و اسماء و صفات اويند؛ كه:
١٢٤٦
«وَ بِأسْمائِكَ الَّتى غَلَبَتْ أرْكانَ كُلّ شَىْءٍ.»
[٢]: ( [از تو مسئلت دارم ...] و به اسمائت كه بر اركان و شراشر وجود هر چيز چيره است.).
بخواهد با اين بيان از چگونگى ديدار گذشتهاش خبر دهد و تمنّاى دوباره آن را بنمايد و بگويد:
|
هماىِ اوج سعادت به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حباب وار، بر اندازم از نشاط كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مراد از افق طلوع كند |
بود كه پرتو نورى به بام ما افتد[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
بازآى، كه باز آيد عُمرِ شده حافظ |
هر چند كه نايد باز، تيرى كه بشد از شَسْت |
|
محبوبا! تو عمر خواجه بودى و ديدارت حيات بخش وى، بازآى تا عمر از دست رفتهاش به مشاهده جمالت، بازگردد. در جايى مى گويد:
|
اى خرّم از فروغ رُخت لاله زار عمر |
بازآ، كه ريخت بىگل رويت بهار عمر |
|
|
بى عمر زندهام من و زين بس عجب مدار |
روز فراق را كه نهد در شمار عمر |
|
|
انديشه، از محيط فنا نيست هرگزم |
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر |
|
|
اين يك دو دم كه دولت ديدار ممكن است |
درياب كام دل كه نه پيداست كار عمر[٤] |
|
[١] - يس: ٨٣.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٧.