جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٣ - غزل ٣٧ زلفت هزار دل به يكى تار مو ببست
|
شيدا از آن شدم، كه نگارم چو ماهِ نو |
ابرو نمود و جلوه گرى كرد و رُو ببست |
|
چگونه مى توانم شيدا و سرگردان و حيران محبوبى نباشم كه چون ماه نو، جمال خود را بر من آشكا رنمود و فريفته خويش ساخت و اجازه نداد كه همواره به ديدارش مسرور باشم؟! به گفته خواجه در جايى:
|
به چشم كردهام ابروى ماه سيمايى |
خيالِ سبزْ خطى، نقش بستهام جايى |
|
|
سرم زدست شد و چشم انتظارم سوخت |
در آرزوى سر و چشم مجلس آرايى |
|
|
زهى كمال كه منشورِ عشقبازى من |
از آن كمانچه ابرو رسد به طُغرايى |
|
|
مرا كه از رُخ تو ماه در شبستان است |
كجا بود به فروغ ستاره پروايى[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد |
ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد |
|
|
من ايستاده تا كُنمش جان فداچو شمع |
او خود گذر به من چو نسيمِ سحر نكرد[٢] |
|
|
ساقى به چند رنگ، مىاندر پياله ريخت |
اين نقشها نگر، كه چه خوش در كدو ببست |
|
دوست، در گذشته با تجلّيات گوناگون اسماء و صفاتى از طريق ملكوت مظاهر براى من تجلّى نمود؛ كه:
٢٧٨
«يا مَنِ احْتَجَبَ فى سُرادِقاتِ عَرْشِهِ عَنْ أنْ تُدْرِكَهُ الأبْصارُ! يا مَنْ تَجَلّى بِكَمالِ بَهآئِهِ! فَتَحَقَّقَتْ عَظَمَتُهُ الإسْتِوآءَ! كَيْفَ تَخْفى وَأنْتَ الظّاهِرُ؟ أمْ كَيْفَ تَغيبُ وَأنْتَ الرَّقيبُ الحاضِرُ؟ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ. وَالْحَمْدُللَّهِ وَحْدَهُ.»
[٣]: (اى خدايى كه در سراپردههاى عرشت، از اينكه ديدگان تو را ببينند، نهان هستى! اى كسى كه با نهايت فروغ و زيبايى جلوه نمودى تا اينكه عظمتت تمام مراتب وجود را فرا گرفت! چگونه پنهان باشى، با آنكه تنها تو آشكارى؟.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٦، ص ١٤٥.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.