جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠١ - غزل ٣٧ زلفت هزار دل به يكى تار مو ببست
خواجه با بيانات اين غزل، اظهار اشتياق و تمنّاى ديدار حضرت دوست را نموده، مىگويد:
|
زلفت هزار دل به يكى تارِ مو ببست |
راهِ هزار چاره گر از چارسو ببست |
|
اگرچه محبوب، خود را از نظر عشّاقِ خويش تا خودبين هستنند مستور مى دارد و كوشش آنان براى ديدارش، به جايى نمى رسد، ولى چون خويشتن را فراموش كنند، از طريق خود ايشان (كه مظهر اويند)، مشكلشان حلّ خواهد شد؛ كه: «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟! قالُوا: بَلى، شَهِدْنا»[١]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟! گفتند: بله، گواهى مى دهيم.- نيز:
٢٧٢
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبَّهُ»
[٢]: (هركس خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.- همچنين:
٢٧٣
«كَفى بِالْمَرءِ جَهْلًا، أنْ يَجْهَلَ نَفْسَهُ.»
[٣]: (مرد را از جهت نادانى همين بس كه به نَفْس خويش جاهل باشد.) در جايى مى گويد:
|
عاشق، آن دم كه به دام سر زلف توفتاد |
گفت: كز بند غم و غصّه نجاتم دادند[٤] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
گر چه آشفتگىِ حال من از زلف تو بود |
حلّ اين عقده هم از زلف نگار آخر شد[٥] |
|
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٣] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.