جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٧ - غزل ٣٦ آن پيك نامور، كه رسيد از ديار دوست
آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت، در قرب به تو و نزديكى و منزلت در نزدت و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، تحقّق بخشى.- به گفته خواجه در جايى:
|
سر سوداى تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خَم چوگان سر زلف تو بست |
لاجرم، گوى صفت، بى سر و پا مى گردد |
|
|
از جفاى فلك و غصّه دوران صدبار |
بر تنم پيرهن صبر قبا مى گردد |
|
|
دل حافظ چو صبا بر سر كوى تو مقيم |
دردمندى است به امّيد دوا مى گردد[١] |
|
|
كُحْلُ الجواهرى به من آر، اى نسيم صبح! |
ز آن خاكِ نيكبخت، كه شد رهگذار دوست |
|
اى نسيمهايى كه هر صبح، نفحاتى از جانب دوست براى بندگان بيدار به ارمغان مىآوريد! از آن خاكى كه در زير قدمهاى دوست، نيك اقبال گشته براى سرمه چشمان من بياوريد. كنايه از اينكه: از خاك پاى كسانى كه در دوست فانى گشتهاند بياوريد تا سرمه ديده دل خود كنم، تا شايد ديده به ديدارش گشايم. به گفته خواجه در جايى:
|
مرحبااى پيك مشتاقان! بگو پيغام دوست |
تا كنم جان از سر رغبت فداى نام دوست |
|
|
گر دهد دستم كشم در ديده همچون توتيا |
خاك راهى، كآن مشرّف گردد ازاقدامِ دوست[٢] |
|
|
ماييم و آستانه عشق و سَرِ نياز |
تا خواب خوش كه را بَرَد اندر كنار دوست |
|
وظيفه ما، سر به آستان معشوق گذاشتن و اظهار عجز و نياز به درگاه او نمودن است، تا او چه كسى را بپذيرد و به خود راه دهد؛ كه:
٢٧١
«إلهى! بِذَيْلِ كَرَمِكَ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨، ص ٦٣.