جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤١ - غزل ٥٤ صحن بستان ذوق بخش وصحبت ياران خوش است
آنان گرفته، و نعمت فراموش شده خدا را به يادشان آورند ... تا اينكه خداوند سبحان رسول خدا ٦ را براى وفاى به وعده و اتمام نبوّتش برانگيخت ... آنگاه آنها را به وسيله او از گمراهى [نجات داده و] هدايت نمود، و به شرف وجودش از جهالت و نادانى رهايى بخشيد.) باز با اين بيت اظهار اشتياق به ديدار حضرت محبوب مى كند.
در جايى مى گويد:
|
به دور لاله، قدح گير وبى ريا مى باش |
به بوى گل، نَفَسى همدم صبا مى باش |
|
|
چو پيرِ سالكِ عشقت به مى حواله كند |
بنوش و منتظر رحمت خدا مى باش |
|
|
گرت هواست كه چون جم به سرّ غيب رسى |
بيا و همدمِ جام جهان نما مى باش |
|
|
مريد طاعتِ بيگانگان مشو حافظ! |
ولى معاشر رندان آشنا مى باش[١] |
|
|
ناگشوده گُلْ نقاب، آهنگِ رحلت ساز كرد |
ناله كن بلبل، كه گلبانگ دل افكاران خوش است |
|
اى بلبلى كه عمرى درپى ديدار گُل بودى و به اشتياق ديدن جمال او مى ناليدى، تا به وصالش دست يافتى! اكنون كه به هجران مبتلا شدى، باز بنال تا بازش ببينى، كه ناله دل افكاران خوش است. بخواهد با اين بيان خطاب به خود نموده و بگويد:
محبوب، لحظه اى پس از ديدارش تو را محجوب از مشاهده جمالش نمود. اكنون براى ديدار او چاره اى جز ناله و افغان نمى توانى داشته باشى تا شايد بازت رُخسار بنمايد. درجايى در مقام تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
به چشم كردهام ابروىِ ماه سيمايى |
خيالِ سبزْ خطى، نقش بستهام جايى |
|
|
زمامِ دل به كسى دادهام من مسكين |
كه نيستش به كس از تاج وتخت پروايى |
|
|
سرم زدست شد و چشم انتظارم سوخت |
در آرزوى سر و چشم مجلس آرايى |
|
|
زهى كمال! كه منشور عشقبازى من |
ازآن كمانچه ابرو رسد به طغرايى[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٣، ص ٢٥٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.