جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٥ - غزل ٣٢ دارم اميد عاطفتى از جناب دوست
دلبرا! در راه عشقت سرخود را چون گوى در كويت افكندم تا تواش بپذيرى و به فنايم اقدام نمايى، ولى افسوس كه عنايتى و نگاهى نفرمودى تا سر در پيشگاهت بسايم و از كويت خبردار شوم. «واقف نشد كسى، كه چه گوى است و اين چه كوست.» به گفته خواجه در جايى:
|
مرغ سان از قفسِ خاك، هوايى گشتم |
به هوايى كه مگر صيد كند شهبازم |
|
|
همچو چنگم به كنار آر و بده كام دلم |
يا كه چون نى زلبانت نَفَسى بنوازم |
|
|
گر به هر موى، سرى بر تن حافظ باشد |
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: جمال تو بود كه ما را به فنا و نابودى دعوت نمود و سر در پايت داديم، امّا نه من، كه هيچ كس ازاين سرّ آگاهى نيافت.
|
حافظ! بَد است حالِ پريشان تو، ولى |
بر ياد زلف يار، پريشانىات نكوست |
|
اى خواجه! اگرچه هجران دوست تو را پريشان حال داشته، ولى «پريشانىات نكوست»؛ زيرا اين امر از طريق كثرات و مظاهر به تو رسيده، و آن نيز از دوست مىباشد.
و ممكن است بخواهد بگويد: اگرچه كثرات و عالم طبيعت سبب پريشانى خاطرت گرديده، امّا چون از طريق همين كثرات و مظاهر است كه از پريشانى نجات مىيابى، «بر ياد زلف يار، پريشانىات نكوست.» در جايى مى گويد:
|
گرچه آشفتگىِ حال من از زلف تو بود |
حلّ اين عقده هم از زلف نگار آخر شد[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٧، ص ٣٠١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.