جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٨ - غزل ١٩ آفتاب از روى او شد در حجاب
معلوم مى شود خواجه را ديدارى با محبوب بوده و سپس مهجور از آن گشته در مقام بازگويى مشاهدات گذشته و اظهار اشتياق آن بر آمده و به گفتار عاشقانه اين غزل پرداخته. مىگويد:
|
آفتاب، از روى او شد در حجاب |
سايه را باشد حجاب از آفتاب |
|
محبوبم چون تجلّى نمايد، آفتاب، كه به نور آن موجودات آشكار مى شوند، از نور جمالش در حجاب خواهد شد؛ زيرا همه خلائق كه خورشيد يكى از آنهاست به منزله سايه او به حساب مى آيند (همان گونه كه سايه بودنِ سايه به نور آفتاب مىباشد) بخواهد بگويد: تمامى موجودات تا هنگامى مى توانند خود نمايى داشته باشند، كه محبوب من تجلّى نكرده، و چون او تجلّى كند تمامى آنها جز سايه و حجابى نيستند؛ كه:
١٢٨
«يا مَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ! فَصارَ العَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغْيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنْوارِ.»
[١]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيّتت [بر تمام موجودات] احاطه نموده و چيره گشتى! و در نتيجه، عرش [و موجودات] در ذاتت پنهان گشت، آثار مظاهر را با آثار خود از بين برده، و اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.- به گفته خواجه در جايى:
|
ساقى! بيا كه يار ز رُخ پرده بر گرفت |
كارِ چراغِ خلوتيان باز در گرفت |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.