جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٦ - غزل ٥٥ در دير مغان آمد، يارم قدحى در دست
خواجه دراين غزل از روزگار وصال گذشته خود و دوستان هم مرامش خبر داده و مى گويد:
|
درديرمغان آمد، يارم قدحى دردست |
مست ازمى وميخواران، ازنرگس مستش مست |
|
محبوبم به گونه اى در ديرمغان و مظاهر عالم وجود، از ملكوتشان براى مراقبين جمالش تجلّى فرمود كه به مستى گراييدند؛ كه:
٤١٨
«أنْتَ الَّذى لا إله غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلّ شَىْءٍ، فَما جَهِلَكَ شَىْ ءٌ، وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلّ شَىْءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلّ شَىْءٍ.»
[١]: (تويى كه معبودى جز تونيست، خود را به همه چيز شناساندى، پس هيچ چيز به تو جاهل نشد، و تويى كه خود را در هر چيز به من شناساندى، پس تو را آشكارا در هر چيز مشاهده نمودم، و تويى آشكار و هويدا براى هر چيز.)، افسوس! كه اين ديدار به جدايى پايان يافت و ديديم كه:
|
از نعلِ سمند او، شكل مَهِ نو پيدا |
وز قدّ بلند او، بالاى صنوبر پست |
|
تجلّى يار همچون هلال ماهِ نو زودگذر بود، چنانكه نعلِ اسب تيز رو هنگام تاختن لحظه اى ظاهر شده و ناپديد مى گردد، و قامت زيباى او به حدّى بود كه صنوبر در برابرش پست مى نمود، و يا قامت او چون از برابرمان گذشت، قيامت بپا كرد و مظاهر دربرابر جلوه گرى او جلوه خود را از دست دادند؛ كه:
٤١٩
«يامَنْ تَجَلّى بِكَمالِ
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.