جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٤ - غزل ٣٦ آن پيك نامور، كه رسيد از ديار دوست
|
جان دادمش به مژده و خجلت همى برم |
زين نقد كم عيار، كه كردم نثارِ دوست |
|
با مژده وصال دوست، جان خود را آماده نثارش كردم، امّا از اين نقدينه كم ارزش و كم عيار خويش كه براى عرضه به پيشگاهش مهيّا نمودهام شرمندهام، زيرا سرمايه اى گرانبهاتر از آن نداشتم (و اين نيز از او، و مطلوب اوست، و جز اين چيز ديگرى را از من نمى خواهد.).
در جايى در مقام تقاضاى اين امر مى گويد:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سر جان برخيزم |
طاير قدسم و از دامِ جهان برخيزم |
|
|
يارب! از ابرِ هدايت برسان بارانى |
پيشتر زآنكه چو گردى زميان برخيزم |
|
|
به ولاى تو، كه گر بنده خويشم خوانى |
از سر خواجگىِ كَوْن و مكان برخيزم |
|
|
سَرْوِ بالا بنما، اى بت شيرين حركات! |
كه چو حافظ زسرِ جان و جهان برخيزم[١] |
|
|
سير سپهر و دور قمر را چه اختيار |
در گردشند بر حَسَب اختيار دوست |
|
چون پيك نامور، حرز جان از خط مشكبار محبوبم آورد، (با ديدن آن حرزجان) معلومم گشت كه اختيار سير فلك و گردش قمر و گردش عالَم به اختيارشان نبوده، تا وصالم از طريق آنان حاصل گردد و از فَلَك و گردش ايّام شكايتى داشته باشم، كه:
«در گردشند بر حَسَب اختيار دوست»؛ كه: «وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ، وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ، إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»[٢]: (و شب و روز و خورشيد و ماه را براى شما مسخّر ساخت، و ستارگان مسخّر فرمانِ اويند. براستى در اين امور نشانههاى روشنى براى گروهى كه عقل خويش را به كار مى اندازند، وجود دارد.- نيز:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.
[٢] - نحل: ١٢.