جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٥ - غزل ٤٩ اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت
از مجموع اين غزل معلوم مى شود كه خواجه پس از وصال به فراق مبتلا گشته، اظهار اشتياق و تمنّاى ديدار دوباره محبوب را نموده و مى گويد:
|
اى غايب ازنظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ و به دل دوست دارمت |
|
معشوقا! مرا به هجرت مبتلا ساختى و ديده دلم از ديدارت محروم گشته، خدا نگهدارت باد و همواره باقى باشى! (كه هستى) تا بازت ببينم؛ كه:
٣٧٥
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ، إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟!»
[١]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى موحّدانت مبند، و مشتاقانت را از مشاهده ديدار زيبايت محجوب مگردان، بارالها! نَفْسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوار مى نمايى؟!) با آنكه در آتش فراقت مى سوزم؛ امّا به جان دوست دارمت و ناراحتيهاى ايّام هجران از توام جدا نمىسازد؛ كه:
٣٧٦
«إلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟!»
[٢]: (كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو را خواست؟!)؛ لذا باز مى گويد:
|
تا دامنِ كفن نكشم زيرِ پاى خاك |
باور مكن كه دست ز دامن بدارمت |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.