جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٣ - غزل ٥٠ به جان خواجه و حق قديم و عهد درست
تمام امور] با صدق و راستى داخل، و با راستى و درستى خارج گردان، و براى من از نزد خود تسلّط و چيرگى اى يارى دهنده قرارده.) اينجاست كه تو خورشيدى خواهى شد و ذيل آيه گذشته را خواهى گفت كه: «وَ قُلْ: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ، إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً.»[١]: (و بگو: حقّ آمد و نابود رفت، براستى كه باطل رفتنى است.- به اذن خداوند ديگران را هم به نور خود روشن خواهى كرد؛ و امّا اگر در بندگى واقعى كوشا نباشى، چون سپيده كاذب خواهى بود و سير و سلوك چيزى جز سيه رويى نمى افزايدت؛ كه:
٣٩٠
«عَلَيْكَ بِالصّدْقِ فى جَميعِ امُورِكَ، فَإنَّ اللَّهَ تَعَبَّدَكَ وَجَميعَ خَلْقِهِ بِالصّدْقِ.»
[٢]: (در تمام كارهايت همدم و ملازم صدق و راستى باش، كه خداوند، تو و تمام مخلوقاتش را با راستى و درستى به بندگى خود فراخوانده است.)
|
مَرنج حافظ و از دلبران وفا كم جوى |
گناهِ باغ چه باشد چو اين گياه نرست! |
|
دراين بيت خواجه از زبان معشوق، و يا از زبان خود به خويش خطاب كرده و مىگويد: رنجش تو از فراق دوست و وفاطلبيدن از او، بى مورد است؛ زيرا وفاى وى در بىوفايى مى باشد. هنگامى وصالت نصيب مى گردد كه خود را نبينى. و اين آمادگى در تو وجود ندارد. «گناهِ باغ چه باشد چو اين گياه نرست؟» در جايى مىگويد:
|
تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد به گزاف |
مگر اسباب بزرگى همه آماده كنى |
|
|
خاطرت كى رقمِ فيض پذيرد؟ هيهات |
مگر از نقشِ پراكنده ورق، ساده كنى[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
به صورت بلبل و قمرى اگر ننوشى مى |
علاج كى كنمات آخرالدّواء الكَىّ |
|
[١] - اسراء: ٨٠ و ٨١.
[٢] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٢٢، از روايت ٤١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٣، ص ٣٨٩.