جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦ - غزل ١ ألا يا أيها الساقى! أدر كأسا وناولها
|
همه كارم ز خود كامى، به بد نامى كشيد آخر |
نهان كى ماند آن رازى، كزو سازند محفلها؟! |
|
چون مقصود من در امور ظاهرى به كام دل رسيدن بود، دچار بدنامى گشتم.
اكنون چگونه بدنامى در امر باطنى و عشق ورزىام به محبوب، كه براى نيل به همين منظور است، نصيبم نگردد، و نگويندم: كه معشوق را براى خود مى خواهد، و دوستانم محفلها بر اين امر بر پا كردهاند: كه فلانى در راه عاشقى، به كام خويش رسيدن را مى پيمايد.
در واقع مى خواهد بگويد: من وقتى مى توانم كام از او گيرم، كه خود را نبينم. به گفته خواجه در جايى:
|
هر كه در پيش بُتان، بر سر جان مى لرزد |
بى تكلّف، تنِ او لايق قربان نشود |
|
|
ذرّه را تا نبود همّتِ عالى حافظ! |
طالبِ چشمه خورشيدِ درخشان نشود[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
اهل كام آرزو را، سوى رندان راه نيست |
رهروى بايد جهان سوزى، نه خامى بىغمى |
|
|
آدمى، در عالم خاكى نمى آيد به دست |
عالَمى از نو ببايد ساخت، وز نو آدمى[٢] |
|
|
حضورى گر همى خواهى، از او غايب مشو حافظ! |
مَتى ما تَلْقَ مَنْ تَهْوى، دَعِ الدّنيا وأَمْهِلْها[٣] |
|
اى خواجه! اگر طالب حضور دوست و مشاهده او مى باشى، بايد مراقب او بوده و لحظه اى از يادش غافل نباشى؛ كه:
٨
«يا أباذَرّ! ... إحْفَظِ اللَّهَ، يَحْفَظْكَ؛ إحْفَظِ اللَّهَ، تَجِدْهُ أمامَكَ.»
[٤]: (اى ابوذر! ... [حرمت] خدا را نگاهدار، تا تو را نگاه دارد؛ خدا را [در نظر.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٤.
[٣] - هر گاه با آن كه به او علاقمندى برخورد نمودى، دنيا را واگذار.
[٤] - بحارالانوار، ج ٧٧، ص ٨٩.