جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٥ - غزل ٣٧ زلفت هزار دل به يكى تار مو ببست
إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»[١]: (منزّه است خدا، از تمام آنچه توصيفش مى كنند، جز توصيف بندگان پاك [به تمام وجود] خدا.)، و يا كسى را شايسته اظهار حالاتم نديدم.
لذا در بيت بعد مى گويد:
|
دانا، چو ديد بازى اين چرخِ حُقّه باز |
هنگامه باز چيد و دَرِ گفتگو ببست |
|
شخص دانا و زيرك و عارف به حقائق، چون به گردش و حيله گرى اين دنيا نگريست، از بيم آنكه حقائق به دست ناهلان افتد، دست از گفتگو كشيد و كسى را از مشاهداتش با خبر نكرد. در جايى مى گويد:
|
وصف لب لعل تو چه گويم به رقيبان؟ |
نيكو نبود معنىِ نازك بَرِ جاهل[٢] |
|
و ممكن است بخواهد گله از ديدار ناپايدار خود كرده باشد و بگويد:
|
اى بُرده دلم را تو بدان شكل و شمايل |
پرواىِ كست نِىّ و جهانى به تو مايل |
|
|
گه آه كشم از دل و گه تير تو از جان |
دور از تو چه گويم كه چه ها مى كشم از دل |
|
|
دل بردى و جان مى دهمت غم چه فرستى |
چون نيك حريفيم چه حاجت به مُحصِّل[٣] |
|
لذا باز مى گويد:
|
مطرب چه نغمه ساخت، كه در پرده سِماع |
بر اهل وجد و حال، دَرِهاى وهو ببست |
|
تجلّيات و نفحات به وجد آورنده محبوب، چه سخنى را به همراه داشت كه اهل.
[١] - صافّات: ١٥٩ و ١٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٢، ص ٢٧٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٢، ص ٢٧٨.