جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٦ - غزل ٣٧ زلفت هزار دل به يكى تار مو ببست
حال و شهودش را از بازگو نمودن آن براى ديگران باز داشت؛ كه:
٢٧٩
«يا مُعَلّى! اكْتُمْ أمْرَنا وَلاتُذِعْهُ، فَإنَّهُ مَنْ كَتَمَ أمْرَنا وَلَمْ يُذِعْهُ، أعَزَّهُ اللَّهُ بِهِ فِى الدُّنْيا، وَجَعَلَهُ نُوراً بَيْنَ عَيْنَيْهِ فِى الآخِرَةِ، يَقُودُهُ إلَى الجَنَّةِ ...»
[١]: (اى معلّى! امر ما را كتمان كن و فاش مساز؛ كه هركس امر ما را پوشيده ساخته و فاش ننمايد، خداوند او را به واسطه آن در دنيا گرامى داشته، و در آخرت آن را نورى در مقابلش قرار مى دهد كه وى را به بهشت كشانده و رهنمون مىشود ...- به گفته شاعر:
|
هر كه را اسرار حقّ آموختند |
قفل كردند و دهانش دوختند |
|
و يا بخواهد بگويد:
|
از راهِ نظر، مرغ دلم گشت هواگير |
اى ديده! نظر كن كه به دام كه درافتاد |
|
|
دردا كه از آن آهوى مشكينِ سيه چشم |
چون نافه بسى خون دلم در جگر افتاد |
|
|
مژگان تو تا تيغ جهان گير برآورد |
بس كُشته دل زنده كه بر يكدگر افتاد[٢] |
|
|
حافظ! هرآن كه عشق نورزيد و وصل خواست |
احرامِ طوفِ كعبه دل، بى وضو ببست |
|
خواجه در بيت ختم، علّت مهجور شدن خود را بيان كرده، مىگويد: به آنان كه براى طواف كعبه دل احرام بسته اند و وصال دائم او را طالبند، بگو: همان گونه كه كعبه گِل را بىوضو نشايد، كعبه دل و ديدار معشوق را بىوضوى عشق شايسته نباشد. و به گفته خواجه در جايى:
|
خوشانماز و نياز كسى كه از سرِدرد |
به آب ديده و خون جگر طهارت كرد[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
نماز در خم آن ابروان محرابى |
كسى كند كه به خون جگر طهارت كرد[٤] |
|
[١] - اصول كافى، ج ٢، ص ٢٢٣، روايت ٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٢، ص ١٢٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣١، ص ١٢٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٣، ص ١٢٤.