جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧١ - غزل ٤٦ زلف آشفته و خوى كرده و خندان لب و مست
ازاين غزل ظاهر مى شود خواجه را در نيمه شب ديدارى چون ديدار ازلى (چنانكه از بيت پنجم برمى آيد.- وصالى اگرچه ناپايدار رُخ داده، با اين ابيات حكايت آن را نموده و مى گويد:
|
زلفِ آشفته وخوى كرده و خندانْ لبِ ومست |
پيرهنْ چاك و غزلخوان و صراحى در دست |
|
|
نرگسش عربده جوى ولبش افسوس كنان |
نيمه شب، مست به بالين من آمد، بنشست |
|
|
سر فراگوش من آورد و به آواز حزين |
گفت: كاى عاشق شوريده من! خوابت هست؟ |
|
دوست، در نيمه شب با تجلّى كامل به بالينم آمد و مرا آماده مشاهدهاش نديد، فرمود: اى عاشق من! خوابت هست؟ چگونه آن كس كه ديدارم را مشتاق است خواب را برخود روا مى دارد؟ كه:
٣٤٨
«كَذِبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِبُّنى، فَإذا جَنَّهُ اللَّيْلُ، نامَ عَنّى.»
[١]: (دروغ مى گويد كسى كه مى پندارد مرا دوست دارد، پس آنگاه كه تاريكى شب او را فرا مىگيرد، از من [روگردانده و] به خواب مى رود.)، لذا خواجه در بيت بعد مى گويد:
|
عاشقى را كه چنين باده شبگير دهند |
كافرِ عشق بودگر نبود باده پرست |
|
[١] - الجواهر السنيّة، ص ٥٧.