جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١١ - غزل ١٢ صبا! به لطف بگو، آن غزال رعنا را
مگر نداد.»، محبوب تو، معشوقى نيست كه با دام و دانه و گفتار تند و خشن بتوان او را صيد كرد، با حسن خلق و بيانات پسنديده و شيرين مى توانش بدست آورد، «به دام و دانه نگيرند مرغ دانا را» با او اين گونه سخن بگو:
٨٥
«إلهى! كَسْرى لا يَجْبُرُهُ إلّالُطْفُكَ وَحَنانُكَ ... وَغُلَّتى لا يُبَرِّدُها إلّاوَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئُها إلّالِقآؤُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لايَبُلُّهُ إلَّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّدُونَ دُنُوّى مِنْكَ.»
[١]: (معبودا! شكستگى مرا جز لطف و عطوفت و دلجويىات درمان نمى كند ... و سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، و آتش باطنىام را جز لقايت خاموش نمى كند، و بر شوقم به تو جز نظر به روى [اسماء و صفات] ات آب نمى زند، و قرارم جز با نزديكى به تو آرام نمى گيرد.)
|
چو با حبيب نشينىّ و باده پيمايى |
به ياد آر حريفانِ باده پيما را |
|
اى آنان كه به مقام قرب جانان راه يافته و به مشاهده او نايل گشتهايد! به ياد آريد همراهان و مراقبين جمالش را كه از قافله عشّاق عقب مانده و پس از باده پيمايى به هجران مبتلا گشتهاند، از او، نجات آنان از فراق را طلب نماييد. در جايى مى گويد:
|
به ياد يار و ديار آنچنان بگريم زار |
كه از جهان، رَهْ و رسم سفر بر اندازم |
|
|
خداى را مددى، اى دليل راه! كه من |
به كوى ميكده ديگر عَلَم برافرازم[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
برواى طاير ميمونِ همايون طلعت! |
پيش عنقا، سخن از زاغ و زغن باز رسان |
|
|
آن كه بودى وطنش ديده حافظ، يارب! |
به مرادش زغريبى به وطن باز رسان[٣] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩ و ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٦، ص ٣٥٢.