جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٢ - غزل ١٢ صبا! به لطف بگو، آن غزال رعنا را
|
ندانم از چه سبب، رنگِ آشنايى نيست |
سَهى قدانِ سيهْ چشمِ ماه سيما را |
|
خواجه در اين بيت هم چون بيت سوّم در مقام گله گذارى عاشقانه از محبوب است. مىگويد: نمىدانم چرا صاحبان جمال اين همه كرشمه و ناز دارند و به دلبستگان خود بىاعتنا مى باشند؟ و در نتيجه بخواهد بگويد: نمىدانم چرا محبوب، فنا و نابودى مرا نمى پسندد تا به ديدارش نايل آيم. به گفته خواجه در جايى:
|
آن تُرك پريچهره كه دوش از بَرِ ما رفت |
آيا چه خطا ديد، كه از راه خطا رفت؟ |
|
|
از پاى فتاديم چو آمد شب هجران |
در درد بمانديم چو از دست، دوا رفت |
|
|
اى دوست! به پرسيدنِ حافظ قدمى نِه |
زآن پيش كه گويند كه ازدار فنا رفت[١] |
|
|
جز اينقدرنتوان گفت در جمال توعيب |
كه خال مِهر و وفا نيست روىِ زيبا را |
|
اين بيت نيز چون بيت گذشته، گله اى عاشقانه همراه با تمنّاست. بخواهد بگويد: محبوبا! صاحبان جمالِ چون تو را نبايد مهر و وفا باشد، تا بدين بىعنايتى به عاشق خويش، در كشتن او سرعت بخشى و به آرزوى ديرينهاش نايل سازى و از هجرش برهانى؛ زيرا در غير اين صورت شهود براى او امكان ندارد. در جايى مىگويد:
|
روزگارى است كه ما را نگران مى دارى |
مخلصان را نه به وضع دگران مى دارى |
|
|
گوشه چشمِ رضايى، به مَنَت باز نشد |
اين چنين، عزّت صاحبنظران مى دارى؟! |
|
|
چون تويى نرگس باغ نظراى چشم و چراغ! |
سر چرا بر من دلخسته گران مى دارى؟[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩، ص ٦٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٤، ص ٤٠٣.