جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٧ - غزل ٥٥ در دير مغان آمد، يارم قدحى در دست
٥٠٣
بَهائِهِ، فَتَحَقَّقَتْ عَظَمَتُهُ الإسْتِواءَ!»
[١]: (اى خدايى كه با نهايت فروغ و زيبايى جلوه نمودى تا اينكه عظمتت تمام مراتب وجود را فراگرفت!) خلاصه با اين بيان بخواهد به گذرا بودن تجلّى حضرتش اشاره بنمايد و بگويد:
|
يادباد آنكه سركوى توام منزل بود |
ديده را روشنى ازخاك درت حاصل بود |
|
|
در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز |
چه توان كرد كه سعى من و دل باطل بود |
|
|
بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق |
مفتى عقل دراين مسئله لايعقل بود[٢] |
|
|
آخر زچه گويم هست، از خود خبرم چون نيست |
وزبَهْرِ چه گويم نيست، با او نظرم چون هست |
|
محبوبا! چگونه مى توانم پس ازآنكه ديگر بار برايم تجلّى نمودى، بگويم: از خود با خبر مى باشم؛ زيرا دراين هنگام مرا از خويش مى ستانى و درخودت فانى مىسازى؛ كه:
٤٢٠
«يامَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ! فَصارَ العَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغْيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنْوارِ.»
[٣]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيّتت [برتمام موجودات] چيره گشتى! پس عرش [و موجودات] در ذاتت نهان گرديد، آثار موجودات را با آثار وجود خويش از بين برده، و اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.- به گفته بزرگى:
|
تا خبر دارم از او، بى خبر از خويشتنم |
با وجود تو، نيايد خبر از من كه منم |
|
و از طرفى، چگونه مى توانم بگويم: از تو بىخبرم. و حال آنكه تو را با ديده تو مىبينم و مى ستايم و مى گويم:
٤٢١
«إلهى! هَبْ لى قَلْباً يُدْنيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ، وَلِساناً يُرْفَعُ [يَرْفَعُهُ] إلَيْكَ صِدْقُهُ، وَنَظَراً يُقَرّبُهُ مِنْكَ حَقُّهُ. إلهى! إنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَيْرُ مَجْهُولٍ، وَمَنْ لاذَ بِكَ غَيْرُ مَخْذُولٍ، وَمَنْ أقْبَلْتَ عَلَيْهِ غَيْرُ مَمْلُوكٍ [مَمْلُولٍ].»
[٤]: (معبودا! به من دلى عنايت فرما كه شوق آن مرا.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧١، ص ٢١٥.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦- ٦٨٧.