جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٦ - غزل ٦ اگرآن ترك شيرازى، به دست آرد دل ما را
شناختم، و تو بودى كه مرا برخورد رهنمون شده و به سويت خواندى. و اگر تو نبودى، نمىدانستم كه چيستى.)
|
من از آن حُسن روز افزون كه يوسف داشت، دانستم |
كه عشق از پرده عصمت، برون آرد زليخا را |
|
بيتى است مستدلّ مى گويد: من از واقعه يوسف ٧ و زليخا كه: «وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ: امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ، قَدْ شَغَفَها حُبًّا؛ إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ»[١]: (و زنانى در شهر گفتند: زن عزيز [مصر] در پى كامجويى از بنده خويش است، همانا عشق و دوستى وى [حضرت يوسف ٧] او را شيفته و فريفته خود ساخته، بدرستى كه ما او را در گمراهى آشكارى مى بينيم.) آموختم كه نمى توان در برابر جمال بىهمتاى محبوب حقيقى از خود شكيبايى نشان داد. در واقع مى خواهد بگويد:
|
مرا مِهْرِ سيه چشمان، زسر بيرون نخواهد شد |
قضاىِ آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد |
|
|
مرا روز ازل كارى، بجز رندى نفرمودند |
هرآن قسمت كه آنجا شد، كم و افزون نخواهد شد |
|
|
مجال من همين باشد، كه پنهان مِهْرِ او ورزم |
حديث بوس و آغوشش چه گويم؟ چون نخواهد شد[٢] |
|
|
حديث از مطرب و مِىْ گو و رازِ دَهْر كمتر جو |
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين مُعمّا را |
|
اى خواجه! راز آفرينش را با سر پنجه علم و حكمت نمى توان گشود، نفحات و تجلّيات طرب آورنده و مشاهدات و مراقبه و ذكر و محبّت دوست است كه مىتواند پرده از اين راز بردارد، عمر خويش ضايع مگردان و بكوش كه همواره با.
[١] - يوسف: ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٠، ص ٢٠٢.