جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٤ - غزل ٦ اگرآن ترك شيرازى، به دست آرد دل ما را
گويا فراق يار خواجه را به پريشان گويى واداشته، كه در هر بيتى از اين غزل، سخن از جايى به ميان آورده و مى گويد:
|
اگر آن تُرك شيرازى، به دست آرَد دل ما را |
به خال هِندُويش بخشم، سمرقند و بخارا را |
|
|
بده ساقى! مىباقى، كه در جنّت نخواهى يافت |
كنار آبِ ركناباد و گُلگشتِ مُصلّى را |
|
اين دو بيت بيانگر اشتياق خواجه به استاد و مرشدى است كه تُرك بوده و در شيراز اقامت داشته است و «خال هندو» اشاره به كامل بودن وى است، و گويا در سمرقند و بخارا نيز دو استاد داشته كه مى گويد: اگر استاد شيرازىام مرا به خدمت و ارشاد نمودنم بپذيرد، از آن دو دست خواهم كشيد. اى مرشد طريق! مرا از آن مِى باقى كه خود آشاميدهاى، عنايت فرما و راهنمايم به دوست شو، كه در بهشت مانند آب ركناباد و مُصلّى نخواهى ديد، يعنى شاگردى چون من در شيراز نمى يابى.
گمان مى شود مراد خواجه از تُرك شيرازى همان باشد كه در بيتى مى گويد:
|
تُركانِ پارسىْگو، بخشندگانِ عمرند |
ساقى! بشارتى دِهْ پيرانِ پارسارا[١] |
|
و ممكن است منظور خواجه از ساقى در بيت دوّم، «حضرت محبوب» باشد و بخواهد از او تمنّاى وصال دايمى را بنمايد.
|
فغان كاين لوليانِ شُوخِ شيرينْ كارِ شهرْ آشوب |
چنان بردند صبر از دل، كه تُركان خوان يغما را |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣، ص ٤٠.