جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٣ - غزل ٣٢ دارم اميد عاطفتى از جناب دوست
خلاصه بخواهد بگويد: او به هر اسم و صفتى كه خوانده شود، نه آن گونه است كه به خيال و گمان و تصوّر درآيد، و هرگز كسى نمى تواند او را دريابد؛ كه:
٢٥٣
«إلهى! قَصُرَتِ الألْسُنُ عَنْ بُلُوغِ ثَنآئِكَ كَما يَليقُ بِجَلالِكَ، وَ عَجَزَتِ العُقُولُ عَنْ إدْراكِ كُنْهِ جَمالِكَ، وَ انْحَسَرتِ الأبْصارُ دُونَ النَّظَرِ إلى سُبُحاتِ وَجْهِكَ. وَ لَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَريقاً إلى مَعْرِفَتِكَ، إلّابِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ.»
[١]: (معبودا! زبانها از رسيدن به مدح و ثنايت آن چنانكه شايسته جلال و بزرگى تو باشد، كوتاهند، و عقلها از ادراك كُنه جمالت ناتوان، و ديدگان از نگريستن به انوار [و يا: عظمت] روى [و اسماء و صفات] ات، تار گشتهاند، و براى مخلوقاتت راهى به شناختت قرار نداده اى جز آنكه اظهار عجز و ناتوانى از شناسايىات نمايند.) باز با اين بيان اظهار اشتياق به حضرتش مى كند. درجايى مى گويد:
|
اگر به كوى تو باشد مرا مجال وصول |
رسد زدولت وصل تو، كار من به حصول |
|
|
من شكسته بدحال، زندگى يابم |
درآن زمان كه به تيغ غمت شوم مقتول |
|
|
كجاروم؟ چه كنم؟ حال دل كه را گويم؟ |
كه گشتهام زغم و جور روزگار ملول[٢] |
|
|
دارم عجب زنقش خيالش، كه چون نرفت |
از ديدهام، كه دم به دمش كار، شستشوست |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! چون به فراقت مبتلا گشتم و از ديده دلم غايب گشتى، به خيالت دل خوش مى داشتم و بسيار گريستم، امّا اشك ديدگانم با آنكه كارش شستشوى غير توست از صفحه سينه عاشق، نتوانست خيالت را از من بستاند.
بخواهد بگويد:
|
ماجراى من و معشوقِ مرا پايان نيست |
هرچه آغاز ندارد، نپذيرد انجام |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧١، ص ٢٧٨.