جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٣ - غزل ٣٣ آن شب قدرى كه گوينداهل خلوت، امشب است
و نيز در جايى مى گويد:
|
من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم |
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم |
|
|
شيوه رندى نه لايق بود طبعم را، ولى |
چون در افتادم، چرا انديشه ديگر كنم؟ |
|
|
وقتِ گل گويى كه زاهد شو به چشم و جان، ولى |
مىروم تا مشورت با شاهد و ساغر كنم[١] |
|
|
آن كه ناوك بر دلم از زير چشمى مى زند |
قوتِ جانِ حافظش، در خنده زيرلب است |
|
آن محبوبى كه با تجلّى جمالىِ همراه با جلال خود قصد آن دارد مرا بكشد و يا خواهد كُشت، خندههاى زيرلب و شيرينى تجلّيات جمالىاش نويدِ زنده شدن و حيات ابدىِ پس از آن را به من مى دهد. در جايى در تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح |
صلاح ما همه آن است كآن تو راست صلاح |
|
|
لب چو آب حيات تو هست قوّت رُوح |
وجود خاكى ما را از اوست لذّتِ راح |
|
|
بيا، كه خون دل خويشتن بهل كردم |
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح[٢] |
|
و نيز در جايى پس از رسيدن به خواستهاش مى گويد:
|
هوس باد بهارم به سوى صحرا برد |
باد، بوى تو بياورد و قرار از ما برد |
|
|
هر كجا بود دلى، چشم تو بُرد از راهش |
نه دلِ خسته بيمار مرا تنها بُرد |
|
|
راهِ ما، غمزه آن تُرك كمان ابرو زد |
رَخت ما، هندوى آن سروِ سَهى بالا برد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٧، ص ١١٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٩، ص ٢١٤.