جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٢ - غزل ٣٢ دارم اميد عاطفتى از جناب دوست
و يا بخواهد بگويد: چون در ازلم «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١] (و آنان را بر خود گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟!) فرمودى و بوى تو را از خويش استشمام نمودم و «بَلى، شَهِدْنا»:[٢] (بله، گواهى مى دهيم.) گفتم، هنوز عطر تو از ميان جان به مشامم مى رسد. باز با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار دوباره نموده. در جايى مى گويد:
|
بازآى ساقيا! كه هواخواه خدمتم |
مشتاق بندگىّ و دعاگوى دولتم |
|
|
زآنجا كه فيض جام سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماى، زظلمات حيرتم[٣] |
|
|
هيچ است آن دهان كه نديدم از اونشان |
مويى است آن ميان و ندانم كه آن چه موست |
|
محبوب من، محبوبى است كه سخن مى گويد، ولى نشانى از لب و دهان ندارد؛ و يا اينكه به بندگان برگزيده خود آب حيات از لبانش مى نوشاند بىآنكه دهانى داشته باشد؛ و او را قامت، و يا ميان رعناست، امّا نه قامتى كه كمر داشته باشد؛ كه:
«هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ.»\*[٤] (اوست زنده استوار كه همه چيز به او پابرجاست). و نيز: «اللَّهُ الصَّمَدُ.»[٥]: (تنها خداست كه بىنياز است و همه به او نيازمندند.- همچنين: «وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ.»[٦] (و اوست تيزبين كاردان).
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.
[٤] - بقره: ٢٥٥، و آل عمران: ٢.
[٥] - توحيد: ٢.
[٦] - ملك: ١٤.