جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٧ - غزل ٢٦ چو بشنوى سخن اهل دل، مگو كه خطاست
|
قصر فردوس، به پاداش عمل مى بخشند |
ما كه رنديم و گدا، ديرِ مغان ما رابس[١] |
|
و يا بخواهد بگويد:
|
ما وردِ سحر بر سر ميخانه نهاديم |
اوقاتِ دعا در رَهِ جانانه نهاديم |
|
|
سلطان ازل، گنج غم عشق به ما داد |
تا روى در اين منزلِ ويرانه نهاديم |
|
|
در خرقه صد عاقلِ زاهد زند آتش |
اين داغ، كه ما بر دل ديوانه نهاديم |
|
|
در دل ندهم رَهْ پس از اين مِهْر بُتان را |
مُهر لب او، بر در اين خانه نهاديم[٢] |
|
|
نداىِ عشق تو دوشم در اندرون دادند |
فضاى سينه حافظ، هنوز پر ز صداست |
|
محبوبا! شب گذشته، نداى عشقت در فضاى سينهام طنين انداخت و به گوش دل شنيدم كه مى فرمودى: تنها منم معشوقت و تو نيز نمى توانى غير مرا عاشق باشى؛ كه:
١٩٦
«إبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الخَلْقَ ابْتِداعاً، وَاخْتَرَعَهُمْ عَلى مَشِيَّتِهِ اخْتِراعاً، ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[٣]: (مخلوقات را به قدرت خويش نو آفرينى فرمود، و بر طبق خواست خود اختراع نمود، سپس آنها را در طريق اراده خويش روان گردانيده و در راه محبّتش بر انگيخت.- به گفته خواجه در جايى:
|
طُفيلِ هستى عشقند، آدمىّ و پرى |
ارادتى بنما، تا سعادتى ببرى |
|
|
بكوش خواجه! و از عشق بىنصيب مباش |
كه بنده را نخرد كس به عيبِ بىهنرى[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٦، ص ٢٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٠، ص ٣٢٣.
[٣] - صحيفه سجاديه ٧، دعاى اول.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٢، ص ٤١٧.