جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٤ - غزل ٢٢ ز باغ وصل تو يابد رياض رضوان آب
محبوبا! تنها عاشقانت تو را نمى جويند و مست جمالت نيستند، زاهدان نيز خراب و مست جمال تو مى باشند و نمى دانند؛ كه:
١٤٣
«وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[١]: (و مخلوقات را در راه دوستى خود برانگيخت.) كنايه از اينكه: نه تنها من سرگشته توام، كه تمامى ذرّات عالَم عاشق و حيران تو مى باشند؛ كه: «وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ»[٢]: (و همه آنچه در آسمانها و زمين است براى خدا سجده مى كنند.- نيز: «وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»[٣]: (و همه آنها كه در آسمانها و زمين هستند تنها براى خدا سجده و كرنش مى كنند.- همچنين:
١٤٤
«أنْتَ الَّذى سَجَدَ لَكَ سَوادُ اللَّيْلِ وَنُورُ النَّهارِ وَضَوْءُ القَمَرِ وَ شُعاعُ الشَّمْسِ وَدَوِىُّ المآءِ وَحَفيفُ الشَّجَرِ. يا اللَّهُ! لا شَريكَ لَكَ.»
[٤]: (تويى كه سياهى شب و نور روز و روشنايى ماه و پرتو آفتاب و صداى آب و درخت در برابر تو سجده و كرنش مى كنند. اى خدا! هيچ شريك و انبازى براى تو نيست.)
|
مرا به دورِ لبت، شد يقين كه جوهرِ لعل |
پديد مى شود از آفتابِ عالم تاب |
|
معشوقا! تا از لب لعلت آب حيات نگيرم به گوهر وجود خود راه نخواهم يافت، و بر من روشن نخواهد گشت كه از آفتاب عالمتاب، گوهر پديد مى آيد، كنايه از اينكه: از خورشيد جمالت بهره مندم، تا يقينم گردد كه از نور آفتاب هم گوهر پديد مىآيد، در نتيجه با اين بيان تمنّاى ديدار مى نمايد. در جايى مى گويد:
|
درآ، كه در دلِ خسته، توان در آيد باز |
بيا، كه بر تنِ مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا كه فرقت تو، چشم من چنان بر بست |
كه فتحِ بابِ وصالت مگر گشايد باز |
|
[١] - صحيفه سجاديه ٧، دعاى ١.
[٢] - نحل: ٤٩.
[٣] - رعد: ١٥.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٥٥٤.